تبليغاتX
JavaScript Codes رویای گل رز... -

 از كارخونه زنگ زدن واسه مصاحبه استخدام ولي ترسيدم كه اينطوري تو رو از دست بدم واسه همين نرفتم شايدم اصلا رد ميشدم ... ولی ترسيدم ...من از خيلي چيزا ميترسم از اينكه اين عشق فقط يك رويا بمونه ...از اينكه اين رويا تو قلبم بميره ...از اينكه اخرش منو رها كني ...خدايا چرا نميشه ...من كه مي دونم دوستم داره فقط نمي دونم چرا نميشه...چرا داري اينطوري مي كني خدا ..گاهي اينقدر نزديكش مي كني ... گاهي احساس مي كنم فاصله يه دنياس ...من مي خوامش ...خدايا خودت كه شاهد بودي اونروز با ديدنش چه خوشحال شدم و چقدر قلبم به طپش افتاد زبونم بند اومده بود يه لحظه مي خواستم بغلش كنم چه احساس شگفت اوري بود تموم سلولهاي بدنم دون دونه به طپيدن افتاده بود واخرش چه لبخندش قشنگ بود و نگاهش... و نگاهم ...خدايا چرا داري بامن اينطوري مي كني اخرش چه تصميمي براي من داري ...من كه مي دونم همه اينكارا دست توس خدايا ...ما انسانهاهيچ كدوم صد در صد ازخودمون اختياري نداريم ...تو اي خدا تهيه كننده و گارگردان اين روزگاري .....خدايا منو نگا از اون بالا ..منو نگا ...دلت مياد باهم اينطوري كني مي دونم كه انسان گناه كاريم ولي ...گناه دارم ...منكه جز يك زندگي عاشقانه وساده وپاك چيزي نمي خوام ...كجاش بده ... مگه خدا چي مهمه توي دنيا ...فقط ايمان ؟ پس عشق واحساس چي ...چرا خلقشون كردي ...كاش ميشد خدا... باهم حرف بزني ارومم كني ...اين سكوتت منو ميكشه.... اي خداي مهربون اي ارحمن الرحمين رحم کن اينطوري نكن ....من از تو می خوامش

خدایا مواظبش باش ...

سهم من از عشق دلتنگي است ...!

شبهای تنهایی پایان پذیر نیستن مگر اینکه تو بیایی..!

 انگار تا هميشه بايد با رويايش زندگي كنم ...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/22ساعت 21:52 توسط مهدی |