خدایا احساس می کنم داری جوابم و میدی داری همه چیزودرست می کنی
خدایا نمی خوام از دستش بدم من از تو میخوامش
خودت گفتی بخواهید بهتون میدم
قدرتم رو بیشتر کن ایمانم رو بیشترکن
ممنونم که باهام حرف زدی ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 11:8 توسط مهدی |
خدایا بس کن با من.. خدایا هر طوری دلت خواست با من رفتار کردی.... عشق رو از من پنهان کردی به هر راهی که خواستی منو بردی ...هرچی خواستی ازم گرفتی خدایا با من می خوای چه کار کنی ...اخرش که چی ...چه تقدیری چه تصمیمی برای من داری خدایا من نمی تونم مثل بند ه های با ایمانت نصف شب بین شب و ستارها و مهتاب عبادتت کنم من همین طوری باهات حرف میزنم می دانم که گنه کارم از اسمونت از زمینت از ابرها ودشتها و بارانت از دریا بی کرانت شرمسارم ...از دیدن شبهای پرستاره و ماه خجالت میکشم نه انسان پاکی هستم که دل به دعا خوش کنم نه با ایمانم که به قلب عبادت زنم من ادمی خاکی ساده و افسرده هستم خدایا می ترسم سخت می ترسم مثل ان کودک چند ماهه که میترسد بلند شود و راه رود خدایا پاهایم قوت ندارند دستانم میلرزد فکرم وروحم بیمار ست دلم پژمرده و تنم مجنون هیچ عضوی بحرفم بهاء نمی دهد چه کسی شبها به من فکر می کنه ...چه کسی دلتنگم میشه...چه کسی دوستم داره..هیچکی حتی خدا ...تو اینقدر مشکلات داری که من بچشمت دیده نمیشم اینقدر جرم وجنایت و بدیهای ادمها فکرتو مشغول کرده که حالا حالاها منو نمی بینی گاهی دلم میخواست کوچولو بودم اونوقت برای ندیدنم نفهمیدنم ناراحت نمیشدم بعضی وقتا دلم میخواست یکی از شبهای پرستاره و مهتابیت سفینه ای از فضا می اومد ومنو می برد به یک جای دور ..جایی که دست هیچکی بهم نرسه ... کاش من جای اون ابری بودم که میریزه اونقدر میباریدم که.... راستی خدا میگن هفت اسمون خلق کردی راستی اونا دلم دارن عاشق میشن راستی خدایا چرا عشق رو خلق کردی یعنی انسانها فقط باید عاشق تو باشن خدایا یعنی من که اینجوری باهات حرف میزنم برام گناه می نویسی ....خدایا ...خسته ام ....خسته ..چه کنم که گرفتار نشوم... فکرراه چاره کن خدایا ..... دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 10:30 توسط مهدی |
چند روز پیش تولدم بود ...کاش نبود... کاش اصلا متولد نشده نبودم
و این تقدیر بود که سرنوشتم را اینگونه نوشت و چه بد خط و زشت ....
شایددارم تاوان گناهان گذشتمو پس میدم ...
بغضی داغ و گره کرده گلوم رو می فشاره و نمیزاره که حرفم رو بزنم
خیلی سعی کردم یک چیزی رو بهت بفهمونم نفهمیدی ...
من عشق رو دوست داشتن رو ...بارها ازت گدایی کردم
تو نفهمیدی که من به تو نیاز دارم وتو می تونی بال پرواز من باشی
چقدر ساده از کنار این حادثه رد شدی
خودت نفهمیدی ...تو به من بد کردی
دارم راهی رو می رم که خودم نمی خواستم ..
دارم گم میشم لابه لای روزها و شبهای زندگی
من از اول بازنده بودم ...من باختم ...

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07ساعت 21:1 توسط مهدی |
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
دردهای من
نعره نیستند
تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته ام
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با تنم سرشت
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 21:39 توسط مهدی |