نمی دونم این مطالب رو می خونید یا همین جوری میاین و نظر میدن ... ولی من که دیگه خسته شدم از خودم از همه چی.. احساس می کنم کسی منو کنترل می کنه و به هر طرفی بخواد می بره ... اره اختیار از دستم در رفته ...اره خدا منظورم تویی همه چی به تو بستگی داره اگه بخوای همه چی رو می تونی عوض کنی ...تو قادر و توانایی تو قدرت مطلقی ... ...میگن اونقدر بندهاتو دوست داری که یک لحظه هم ولش نمی کنی .....خدایا ..خسته شدم همه کسانی که دوستم داشتن و دوستشون داشتم رو ازدست دادم ...خدایا احساس می کنم تو رو هم از دست دادم دیگه تو هم خدا بهم نظری نمی کنی منوتوی همه مشکلاتم رها کردی خدایا من که بجز تو کسی رو ندارم من که اگه امیدی به بخشش و فضل تو نداشتم تا حالا خودم و نیست و نابود کرده بودم خدایا نزار احساس کنم به من ظلم شده نزار خودم رو ستمدیده فرض کنم خودم رو بدبخت فرض کنم خدایا یک فرصت دیگه بهم بده یک فرصت پرواز بزار برم به اوج بزار وزش نسیم زندگی رو روی گونه های پلاسیدم حس کنم خدایا مگه من چیز زیادی میخوام اگه از تو نخوام از کی بخوام من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه واسه گفتن خوبی من از این دنیا چی می خوام یک وجب زمین خالی همون قد که یک اتا قک بشه خونه خیالی من از دنیا چی می خوام یک جعبه مداد رنگی بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی من از دنیا چی میخوام دوتا بال برای پرواز برم تا روز تبلور برسم به فصل اغاز من از این دنیا چی می خوام ...........

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 12:39 توسط مهدی |
بخواب ای دختر آرام مهتاب بخواب ای لذت سرشار پرواز که دنیا یک گذرگاه عجیب است
ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشک هایم تا بخوابی
میان مخمل چشم شکستند
بخواب ای پونه باغ شکفتن
گل اندوه امشب زرد زردست
بخواب ای غنچه بی تاب احساس
فضای شهر شب بو ها سرد ست
بهار سبز عاشقها خزانست
خزان بی قراران بی وفایی ست
بخواب ای مرغ نا آرام دریا
گل آرامشم امشب تنهای تنهاست
اگر امشب ز بی تابی نخوابی
دلم تا صبح در چنگال غم هاست
همیشه نغمه مرغان عاشق
پر از یک حس نمناک و غریب است
پرستو هم نمی ماند به بک شهر
همیشه هجرتش از بی قراری است
بخواب ای آشنا با خلوت شب
دلم در آرزویش تنگ تنگ است
نمی دانی که او وقتی بیاید
بلور اشکهایم چه قشنگ است
بخواب ای شبنم نیلوفر دل
که شب تنهایی دل ها درازست
دعایت می کنم هر شب همین وقت
که درهای دعا تا صبح بازست 
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/08ساعت 10:18 توسط مهدی |
نمی خوام کسی چشمهای خیسم رو ببینه...
وقتي غروب دلگير طلوع كردو نسيم سرد تاريكي وزيدن گرفت من خسته با چشماني غبار گرفته خيابانهاي فرسوده شهر را بسوي اتاقك تنهاييم مي رفتم .... شب بود ...وتاريكي .... و سكوت ...من و تنها یی مي رفتيم موسيقي باد با اوازگرگ شب ورقص حشرات...ومن تنها ...مي رفتم .. نگاهم به اسمون بود انگار نور پردازي اين كنسرت را برعهده داشت .... گاهي پرستاره بود گاهي بي ستاره بود گاهي مهتابي بود ..گاهي خالي بو د... هر شب خیره به اسمان مي شوم ...خدايا اين همه ستاره يعني هر انساني يك ستاره داره به هر كي يكي ميرسه ستاره اي درخشيد... واسم چشمك زد.. دستم رو دراز كردم كه بگيرمش ...خاموش شد يكي ديگه خواستم بگيرم اونم تو تاريكي شب گم شد خدايا نمي دونم چرا همه از من فرار مي كنند راستي خدا میگن هفت اسمون خلق كردي تو همه شون ستاره داري ...تو كدوم يكي بيشتر داري ...ميشه نشونم بدي كدوم اسمونت ستاره هاش مهربونترند ...عاشق ترند ... كاش خدايا بزاري شبا ستارها بيان به خوابم يا كه من برم به خواب ستاره ها ...
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 18:21 توسط مهدی |