هميشه سقوط و شكستم از وقتي شروع مي شود
كه احساس مي كنم دارم پرواز مي كنم

در نگاه کسانی که احساس پرواز را نمی فهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر میشوی
+ نوشته شده در جمعه 1386/03/25ساعت 21:12 توسط مهدی |
هشت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :
نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد. دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، می پرید. سوم ، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم ، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند ، خود را دلداری داد . پنجم ، آن گاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست . ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب ها خودش بود. هفتم ، آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت هشتم وقتي كه وجدان را مجبور كرد كه نفهمد آن چه را كه می بیند (( جبران خلیل جبران)) خدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی مارا خدای دیگر کجاست ؟ 
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/19ساعت 22:27 توسط مهدی |
پرنده بر شانه هاي انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .... پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست ......... پرواز کن پرنده کوچک خوشبختی من ....
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/03/13ساعت 11:33 توسط مهدی |
برو...برو ...هرجا بگو که یار من دیونه بود
عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود تو هم مثل همه میری منو تنها میزاری عاشق نبودی می دونم عشقت رو هم جا میزاری برو...برو ...هرجا بگو که یار من دیونه بود خیلی ساده ازم گذشتی ومن چقدر سخت فراموشت کردم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/09ساعت 12:47 توسط مهدی |
سلام ای بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم پر میکشه دل واسه بتو رسیدن عزیزم بگو ببینم چه رنگیه روزگارت .... خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت سرتو با مهربونی بزاری روی شونم راه اسمون رو تو بدی نشونم نکنه ازم برنجی نکنه دلت بگیره حال منو اگه بپرسی تعریفی نداره چون بلاتکلیف عاشق ...اخه تعریفی نداره .... گاهی اینقدر دلم برات تنگ میشه که خودم هم باورم نمیشه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/02ساعت 10:2 توسط مهدی |