تبليغاتX
JavaScript Codes رویای گل رز...

اینجا من دوباره حرفهایت را باور می کنم

دوباره می کوشم عشقت را در وجودم زنده کنم

اینجا دوباره من روی زانو هایم افتاده ام

ودعا می کنم برای عشقی که می شناختم

وما هر دو می دانیم که چه سخت است عشق ورزیدن

وچه سخت است از عشق روی برگرداندن

چه سخت است تنها زیستن

وقتی معنای تنهایی را عده کمی می فهمند

وفقط عده اندکی می دانند که عاشق شدن چیست

و عده ای کمتر می فهمند که چطور بدون عشق زیستن دشوار است

من حتما کور بودم ...من حتما کور بودم ....

خدایا مگر مرا کور افریدی...؟

که انچه را داشتم نمی دیدم

انچه واقعی بود و من به داشتنت باور نداشتم رهایش کردم

وهرگز نکوشیدم که به او اعتماد کنم

عده کمی میفهمند چه سخت است عاشق شدن

وچه سخت است از دست دادن

خدایا ....مرا مگر کور افریدی ....؟

مگر من کور بودم ....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 12:26 توسط مهدی |


ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود           اخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود

روزهای بد میرن و روزهای بدتر میان              از دل غم زده من نمی دونم چی میخوان

روزگار چرخید و من اسیر و درمان شدم          توی بد بیاری ها راهی زندان شدم

خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ........

حالا اشک خون به چشم اینو باز از سر میخونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم ....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 23:38 توسط مهدی |


سرد خود را مزن اینگونه به سنگ            دل دیوانه تنها دل تنگ

مکن ای خسته در این بغض درنگ           دل دیوانه تنها دل تنگ

نا له از درد مکن اتشی که دران زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ ...........

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/19ساعت 21:26 توسط مهدی |


قایق کاغذی رو اب داره میره من نگاش می کنم و گریه ام میگیره .......

قایق کاغذی میره و می دونم که برای گریه کردن دیگه دیره ......

زندگیم کتاب مذهبی نبوده من از اون روزی که دنیا رو شناختم

زندگیم یک تیکه کاغذ پاره بوده که ازش یک قایق کاغذی ساختم

کی برام مونده که بادست  محبت رو سینه ام بفشارد عشق و شادی

چی برام مونده بجز اشک ندامت که بچشم خشک من تو هدیه دادی

قایق کاغذی رو اب داره میره من نگاش می کنم و گریه ام میگیره .......

قایق کاغذی میره و می دونم که برای گریه کردن دیگه دیره .......

شعر مهتاب تو خاطرها اسیره دلم از دیدن نیلوفر می گیره

عکس کودکی کنار برکه زول زده به قایق وبا اون میمیره

جاده اونوره برکه نشسته باز نگاهش به من خسته

قصه مسافر قصه رفتن قصه منو در خود شکستن

قایق کاغذی رو اب داره میره من نگاش می کنم و گریه ام میگیره .......

قایق کاغذی میره و می دونم که برای گریه کردن دیگه دیره .......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت 22:30 توسط مهدی |